تبليغاتX
, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs"> " href="rss.aspx" /> خورشید صفت

سهم خواهی 50 میلیارد تومانی(هر که دارد هوس 50 میلیارد بسم اله)

من که دیگه دستم به قلم نمیرفت ولی ماجرای این 50 میلیارد تومان باعث شد که دوباره بیام و سرتونو درد بیارم  فکر کنم حدود یک ماه گذشته بود که یه بنده خدایی اول به موبایلم زنگ زد و بعد از پرسیدن اسم و فامیلم (برای اینکه مطمئن بشه خودم هستم) قطع کرد و فقط در جواب من گفت که یه دوست و گفت دوباره زنگ می زنه - از اولین تماس این بنده خدا به بعد حملات اس ام اسی یا همان پیام کوتاه خودمان شروع شد که خبر از سهم خواهی یک مال عتیقه ایی 50 میلیاردی می داد. این بنده خدا هم که انگار بکلی عقلشو از دست داده بود و آدم قانعی به نظر می رسید فقط اصرار به گرفتن سهم یک میلیاردی داشت و درصدش را هم خودش حساب کرده بود و می گفت یک درصد ،  بگذریم نه یکبار نه دوبار هر اس ام اس شاید در حدود 10 مرتبه ارسال می شد و تهدید پشت تهدید که فلان میکنم و بهمان،

من هم که به قول دوست عزیزمون آقای خدابخش آدم ترسو ، می ترسیدم که ای بابا مگه 50 میلیارد تومان چقدره که من یک میلیارد باید به این بنده خدا بدم بالاخره یه روز با ترس و لرز با این آدم تماس گرفتم و گفتم من همون بخت برگشته ای هستم که 50 میلیارد رو بالا کشیدم  طرف که شوکه شده بود شروع کرد به قصه تعریف کردن و یه داستان بلند بالا ، وسط های صحبتش بود که گفتم بنده خدا گوش مفت گیر آوردی ساکت باش من اصلا و ابدا روحم از این موضوع خبر نداره و اون کسی هم که میگی این خزعبلات را برات تعریف کرده (یکی از به اصطلاح بستگان نزدیک بنده) احتمالا یه نیمچه عقلی هم که داشته از دست داده و برای هر دوی آنها از خداوند آرزوی شفای عاجل کردم.

ولی منبر کوتاه بنده گویا تاثیر آنچنانی نداشت و حملات پی در پی اس ام اس ها ادامه پیدا کرد من هم که در آن ایام به دنبال آماده کردن یک سرپناه برای خود و خانواده ام بودم اعصابم بهم ریخته و حسابی کفری شدم و با وجودی که با اون نه به اصطلاح فامیل (کسی که داستان خیالی را سرهم کرده بود) تماس گرفتم و با توپ و تشر فراوان از او خواستم به این مسخره بازیها خاتمه بدهد ولی این بنده خدا نیز گویا از همه جا و همه کس بی خبر بود و گفت من هم روحم خبر نداره  و با قسم و آیه و جان این و اون را به وسط کشیدن قرار شد جلوی حملات ناجوانمردانه اس ام اس ها را بگیرد (با این توضیح که فرد اس ام اس دهنده را به من معرفی کرد و خوشبختانه این ضد و نقیض گویی ها در بعضی موارد کار دست افراد کم حافظه می دهد و من مانده ام که دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را) بالاخره از این به بعد جای خوشحالی در این بود که من می دانستم اس ام اس دهنده چه کسی هست (این بنده خدا نیز یکی از هم روستایی های ما است که به اصطلاح زمانی برای خودش برو بیایی داشته و اسم و رسم  الکی بهم زده بود ولی الان را نمی دانم الله و اعلم)(می گویند حرف حرف میاره باز ذهنم رفت پیش یکی از خدمتگزاران صدیق این نظام که در یکی از جلسات که فردی را به اتهام افساد فی الارض محاکمه میکرد به طرف رو کرد و گفت:

(شهرت خوبش  بده ، وای به حال کسی که شهرت بد داشته باشی)

 داستان داره جالب میشه ، نه غلام

خلاصه گذشت و گذشت یه روز یه بنده خدایی هم از فامیل زنگ زد و گفت فلانی جریان چیه و چون

می دونستم با اون بنده خدا(اس ام اس دهنده ) رابطه داره براش توضیح دادم که والله بالله تالله من

هیچ کاره بیدم

یه قصه و داستانی رو تعریف کردن تو این وسط یه نقش اولی رو هم به من دادند و نمی دانم قانع شد یا نه قرار شد به اس ام اس دهنده بگه که دست از سر من برداره و گفتم به این بنده خدا بگو که من راه و چاه شکایت بازی رو خوب می دونم ولی صبرم زیاده ، و قرار شد که با وساطت این بنده خدا حملات متوقف بشه ولی چشمتون روز بد نبینه نشد که نشد.

یه روز تو منزل نشسته بودم که تلفن همراهم زنگ زد و دیدم شماره از ولایتمونه جواب دادم و فهمیدم که اس ام اسیه فهمیده پوست من کلفته و زنگ زده (منظورم اینه که من اهل تماس های الکی با کسی نیستم و دوستان میدونند که معروفم به تک زنگی) من که از دست اس ام اس های این بنده خدا کلافه بودم با عصبانیت گفتم خجالت نمی کشی من که اولین مرتبه که نمی شناختمت گفتم که این اراجیف دروغه و وقت و هزینه و انرژیتو رو من نذار و در ثانی من و تو که همدیگرو می شناختیم چرا اینقدر اس ام اس ، اول زنگ می زدی خودتو معرفی می کردی و مثل آدم صحبت می کردی حالا هم که زنگ زدی با پررویی چی بگی اگه فقط یکبار دیگه پیامی بفرستی و منو تهدید کنی خود دانی

منبر دوم ما هم کارساز نبود و بنده خدا فکر کنم بالا خونه رو بکلی اجاره داده بود پشت سر هم اس ام اس - من هم که کاسه صبرم لبریز شده بود یه شکایت ایجاد مزاحمت و تهدید تنظیم کردم و....

می گند از چاله در بیای می افتی تو چاه ، حالا هر کی این قصه و داستانو که میشنه مزه 50 میلیارد میره زیر زبونش و از من سهم می خواد 2-3 تا از دوستان نیز با ارسال پیام کوتاه  از من طلب سهم کرده اند حالا هم دیر نشده تا این مبلغ تموم نشده هر کی هر چقدر می خواد بگه تا ببینیم چیزی ته اش میمونه تا ...

+ نوشته شده توسط سید عبدالله قریشی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 22:25 |

امروز توسط دوست عزیزم جناب آقای نیک رهی متوجه شدم که در آزمون مرکز امور مشاوران حقوقی و کارشناسان قوه قضاییه( آزمون وکالت) قبول شده ام.

هم خوشحال شدم و هم ناراحت

خوشحالی: بالاخره با قبولی در این آزمون و پشت سر گذاشتن مراحل گزینش به جمع وکلای دادگستری خواهم پیوست و سرنوشت دیگری در زندگی برایم رقم خواهد خورد(لازم به ذکر می دانم از ابتدای شرکت در آزمون مذکور تا حال قصد وهدفم ، فقط محک زدن خودم بود وگرنه هیچ تصمیمی برای ورود به عرصه وکالت نداشته و ندارم)

ناراحتی: صرف داشتن سمت وکیل نه برای انسان شخصیت می آورد و نه انسان را عاقبت به خیر می کند.

وکالت همراه با صداقت و دهها و شاید صدها پارامتر دیگر است که انسان را عاقبت به خیر خواهد کرد و اینجانب نیز با شنیدن  نتیجه قبولی ، احساس کردم شانه هایم سنگین شد واینکه آیا خواهم توانست در این روزگار که به قول شاعر، شرط حیات نیرنگ است سربلند بیرون آیم و کارنامه قابل قبولی ارائه دهم.

بسیاری از وکلا را سراغ دارم که با علم به اینکه میدانند و اطلاع دارند که موکلشان مجرم است و مرتکب بزه گردیده با این حال سعی دارند با توسل به حیل گوناگون ( دروغ ، سند سازی ، شهادت کذب ، روابط و...) مقدمات تبرئه موکل خود را فراهم آورند.

وکلایی را سراغ دارم که بیشتر تلاششان برای فراری دادن متهم از چنگال عدالت است.

وکلایی هستند که بغیر از حق الوکاله به چیز دیگری فکر نمی کنند.

شاید این موارد منفی در کنار دهها مورد دیگر نمونه ایی از لغزشهای وکلای خوب دادگستری بحساب آید ولی از اینها گذشته داریم وکلایی را که در پذیرفتن پرونده ودرقبولی وکالت بسیار حساسند و بعبارتی وسواس خاصی دارند.

هر پرونده ایی را به راحتی نمی پذیرند تا مدارک و مستندات موکل را بررسی نکنند ، پرونده را نخوانند ، تحقیق نکنند و برایشان مسجل نباشد که حق با موکل است وکالت را قبول نخواهند کرد.

تعدادی از وکلا از پذیرفتن پرونده های منکراتی معذورند و تعدادی دیگر پرونده خانوادگی را قبول نمی کنند و موارد دیگری که در جای خود قابل بحث می باشند.

و از همه بدتر و بعقیده اینجانب مصیبت بارتر اینکه خدای ناکرده رابطه بر ضابطه غلبه کند و وکیلی بتواند با توسل به روابط حقی را ناحق کند.

با این مختصر نمی دانم شما هم با من هم عقیده هستید که قبولی در هر آزمونی هم خوشحالی دارد هم ناراحتی بالاخص وکالت.

+ نوشته شده توسط سید عبدالله قریشی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 18:18 |

حسد ورزيدن علامت بارز بي لياقتي است(لارو شفو كو)

خورشيد صفت با همه كس يك رو باش(بايزيد)

دعا حربه مومن است(حضرت محمد ص )

خوش خويي بهترين همدم است(حضرت محمد ص )

ايرانيان اول قرض و دوم دروغ را بدترين گناه مي شمارند(پلو تارك)

صبر، نيكي ، خوي خوش از اخلاق پيامبران است(امام صادق ع)

گناه نكردن آسانتر از توبه كردن است(حضرت علي ع)

خوارترين مردم كسي است كه به مردم اهانت كند(حضرت محمد ص )

شرف دنيا پرستان به مال است(حضرت محمد ص )

بهترين پارسايي همانا پنهان داشتن پارسايي است (حضرت علي ع)

حسن خلق مايه افزايش روزي است(امام صادق ع)

مومن شاديش در چهره و اندوهش در دل است(حضرت علي ع)

هر كس در مصيبت صبر كند خدا اوراعوض دهد(حضرت محمد ص )

    تواضع ز گردن فرازان نكوست        گدا گر تواضع كند خوي اوست(سعدي)

هزار بار پياده طواف كعبه كني         قبول حق نشود گردلي بيازاري(سعدي)

+ نوشته شده توسط سید عبدالله قریشی در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 17:32 |

     عيب مردم را نهان كردن جهالت پروري است / زينهار اي دل به عيب كس نگردي پرده پوش

     عادت زشت كسان را گوشزد بايد نمود / تا بپردازند عيب خويش چون گرد از نقوش

      عيبي از اين زشت تر نبود كه عيب هر كس/ خود به چشم معرفت بيني و لب داري خموش

  اگر بر آب روي خسي باشي،اگر به هوا بپري مگسي باشي،دل به دست آر تا كسي باشی (خواجه عبداله)

                  مرا مادر دعا کرده است گویی   که از تو دور باد آنچه جویی(نظامی)

    چقدر سخت است كه انسان بميرد در حالي كه به كشورش هيچ خدمتي نكرده(ابراهام لينكن)

            هر كه عيب دگران پيش توآورد و شمرد/بي گمان عيب تو پيش دگران نيز ببرد

        خوشا كسي كه ازاوهيچ بد به كس نرسد/غلام همت آنم كه اين قدم دارد(ابن يمين)

      روزی که مظلوم از ستمگر انتقام می گیرد خیلی شدیدتر از روزی است که ظالم بر مظلوم ستم کرده است(نهج البلاغه)

                آنچه بیش از خوراکت جمع کنی صندوق دار دیگران هستی(نهج البلاغه)

                                اسلحه ریاست ، حوصله فراوان است(نهج البلاغه)

                    بود سگ مهربان از ناتوانی                      وگرنه سگ کجا و مهربانی

              انگشت مزن بر دل کم حوصله من             بگذار بماند به دل من گله من

                                        ای مرگ بیا که زندگانی ما را کشت

+ نوشته شده توسط سید عبدالله قریشی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 19:44 |

این دو-سه روز فرصتی شد تا کمی کتابخانه ام را مرتب کنم و چون قصد داریم به منزل جدیدمان نقل مکان کنیم ، کتابهایم را جابجا کردم ، در همین اثناء بود که با اشعار و جملات قصاری برخورد کردم و حیفم آمد آنها را بازگو نکنم و تصمیم دارم هر از چند گاهی تعدای از آنها را بیاورم تا برای شما نیز مروری باشد تقاضا دارم با اظهار نظرهای راهگشایتان مرا به ادامه کارتشویق کنید.

 

گر نكني خم پي تعليم پشت                   چرخ كند خم كمرت را به مشت

 ملتي از دانش اگر ماند دور                 جهل برد زنده ورا سوي گور

 تا به ابد زاده فضل و هنر                 زنده و جاويد بود اي پسر

 در همه گيتي سزدش كهتري                     آنكه دهد داد هنر گستري

 در دو جهان مفتخر است آن نژاد                     كاش بودش تربيت اندر نهاد

علم باجبار و يا اختيار                        بايدت آموخت ز آموزگار

نيست به تعليم چو اجبار عار                     تن پي تحصيل باجبار آر

حرف حقيقت ناصر، منصور وار                 گويد اگر حقشنوي سرمخار

راه هنر جوي كه در قرن بيست              بي هنران را نگذارند كه زيست

زيبايي شخص در گفتار اوست(حضرت محمد ص )

دشمني كسي را در دل راه مده كه هميشه تو را غمگين دارد(ارسطو)

يك قلب پاك از تمام معابد و مساجد زيباي جهان زيبا تر است(ولتر)

خيانت موجب فقر است(حضرت محمد ص )

گر تو مي خواهي مسلمان زيستن / نيست ممكن جزء به قرآن زيستن

قناعت ، ثروتي است كه هرگز به پايان نمي رسد(حضرت علي ع)

+ نوشته شده توسط سید عبدالله قریشی در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 17:48 |

مادر شهیدی درخاطره ای از فرزندش می گوید:

روزی در خواب دیدم دو پاسدار وارد منزل ما شدند وموقع رفتن از منزل پرچم سیاهی را در جلوی

درب منزل نصب کردند.

هنگامیکه در عالم خواب علت نصب پرچم را جویا شدم در جوابم گفتند:

ما به هر منزلی که می رویم باید پرچم سیاه را به درب آنجا بزنیم.

بعد از گذشت چندین روز زمانیکه پسرم از جبهه به مرخصی آمده بود خوابم را برایش تعریف کردم.

سکوت معنی داری کرد و حرفی نزد.

بعد از پایان مرخصی و اعزام به جبهه ، چندی بعد خبر شهادتش را آوردند وصحنه ای را که در خواب

دیده بودم برایم مجسم شد.

+ نوشته شده توسط سید عبدالله قریشی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 17:55 |

 سلام بر حسین درود بر شهیدان

در آغازین روزهای سال 8۸ قسمت شد به اتفاق خانواده همراه با کاروانی متشکل از خانواده های معظم ایثارگر(خانواده های معزز شاهد و جانباز) به مناطق عملیاتی جنوب برویم  و همراه با سایر کاروانهای راهیان نور از این مناطق دیدن نماییم.

چون اینجانب دوران جبهه و جنگ را درک نکرده بودم برایم بسیار جالب و شگفت انگیز بود که آوردگاه رزمندگان این مرز و بوم را ببینم  که چگونه با جان و دل 8 سال دفاع مقدس را سپری کردند و این که گفته می شود دفاع مقدس واقعا این تقدس ستودنی است.

با این مقدمه کوتاه می خواهم یادی کنم از دوست عزیزم جناب آقای محمود طریقی که بانی این سفر به یاد ماندنی بود و محبت این دوست عزیز شامل حال بنده و خانواده ام شد تا به این سفر معنوی برویم.

محمود آقای طریقی که هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد می باشد یکی از یادگاران شهدای جنگ تحمیلی می باشد که مسئوولیت کاروان را عهده دار بود که الحق و الانصاف با اندک بضاعتی که داشت ما را شرمنده کرد.

راقم این سطور خود را در این حد و اندازه نمی بیند که بخواهد در وصف شهدای گرانقدر جنگ تحمیلی قلم فرسایی کند ولی قصد بر اینست که  چرا بعضا نسبت به خانواده های معظم شاهد کم لطفی صورت می گیرد و دلیل چیست؟

محمود خان یکی از متعصب ترین افراد (که لااقل من تا به حال دیده ام) نسبت به خانواده های شاهدمی باشد که خدا نکند در جایی نسبت به خانواده های محترم شاهد (خدا نکرده) کم لطفی صورت بگیرد دیگر کسی جلو دار او نخواهد بود.

در این سفر من می دیدم  که او چگونه پروانه وار به گرد خانواده های شاهد می گردد در صورتی که خود او نیز مشمول این محبت بود ولی آمده بود تا ثابت کند که:

حرمت امامزاده را متولی آن نگه می دارد

در این سفر آقای طریقی در برابر ناملایماتی که وجود داشت مانند شیر ایستاد ، یکه و تنها حرف حق را شجاعانه می زد و از کسی واهمه نداشت ، تمام هم وغمش این بود که همه بدانند به خانواده های شاهد مدیونیم ، از صدقه سر خانواده های شاهد است که اکنون هر کسی (بدون توجه به شهداء) مشغول کاری است.

طریقی ، خستگی را شرمنده کرده بود. از او در خصوص انگیزه اش از برگزاری اینگونه سفرها سئوال کردم. با نگاه معنی دار جوابم را داد و به من فهماند که اگر تو هم پدرت را در این مناطق از دست می دادی هم اکنون باید وجود پدر را در کنارت احساس می کردی و من در آن مناطق طریقی را خوشحال تر از جاهای دیگر می دیدم و در عین حال خودم را در برابر صبر و استقامتی که خداوند به او وسایر فرزندان شاهد عطاء کرده ضعیف و ناتوان می یافتم.

او با تسلط وصف ناپذیری که به امور فرهنگی داشت به خوبی می دانست برای انتقال پیام جنگ چه باید کرد.

به هر حال چون اینجانب به ضرورت با تعدادی از فرزندان شهید دوست هستم لازم دیدم برای نمونه آقای طریقی را بصورت گلچین شده بحضورتان معرفی نمایم.     

                                               View Full Size Image

+ نوشته شده توسط سید عبدالله قریشی در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 1:32 |

مادر و همسر شهیدی اینگونه نقل می کند:

در خواب دیدم همسرم به اتفاق پسرم در جبهه در آغوش یکدیگر به شهادت رسیدند.

هنگامیکه برای دادن خبر شهادت آن دو به نزد من آمدند قبل از اینکه چیزی بگویند به آنها گفتم که از شهادت هر دوی آنها با خبرم.

یکی از همرزمان شهید صحنه شهادت را اینچنین توصیف کرد:

آن دو شهید در خط مقدم آرپی چی زن بودند هنگامیکه پسر برای آوردن جعبه مهمات کمی به عقب می رود ناگهان با صدای انفجاری جراحات سنگینی بر می دارد با دیدن این صحنه پدر به سوی فرزند می رود و او را در آغوش می کشد و در این لحظه با انفجار دیگری هر دو در آغوش یکدیگر به اعلی علیین بهشت  رجعت می کنند.

+ نوشته شده توسط سید عبدالله قریشی در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 7:42 |

نمی دانم از چه          نمی دانم از که

میخواهم بنویسم ولی نمی دانم از چه باید بنویسم می خواهم گله کنم نمی دانم از چه کسی باید گله کنم از اینکه می خواستیم جمع شویم و به محل سقوط هواپیمایی برویم که دراطراف شهرمان سقوط کرده بود و شاخه ای گل نثارشان کنیم و فاتحه ایی بخوانیم ولی نشد و خیلی دوست دارم بدانم چرا ؟

و شاید سرهنگ عزیز و خوش اخلاق و خوش برخوردی که در دروازه دربکوشک با صدای بلند و با رویی گشاده از ما مجوز می خواست به من فهماند که دمت را روی کولت بگذار و برو

( وعین عبارت ایشان: وگرنه همه تان را تار و مار می کنیم )

ادبیات بسیار رسا و شیوا و بلیغ سرهنگ عزیز چه خوب و خوش به دل نشست و دستی که به ارادت به پشت من کوبید که چند بار بگویم و تذکر بدهم

سوار ماشین میشوی یا...

بگذریم به محض رسیدن به دروازه دربکوشک دوست عزیزدیگری(آقای چیتگرها) به من و رامین ملحق شد و من و رامین که تو یک و دو بودیم که ماموران اینجا چکار می کنند و من ذهنم به همه جا رفت الا اینکه برای متفرق کردن ما آمده باشند و رامین حدس زد که برای چه کاری آمده اند

به قول دوست عزیزمان آقای خدابخش ترسیدیم و با رامین و آقای چیتگرها به وسط پارک رفتیم تا منتظر دیگر دوستان باشیم که ماموری از ما خواست که آنجا را ترک کنیم وماجراهای بعدی...

اما از چه کسی گله کنم از آقای استاندار، فرماندار، مسولین امنیتی یا از فرمانده عزیز نیروی انتظامی استانمان، ما مجوز نداشتیم قبول (سمعا و طاعتا) ولی شما که از قبل از این گردهمایی خبر داشتید چرا ما را آگاه نکردید چرا مودبانه از ما نخواستید تا محل را ترک کنیم چرا مسئله به این کوچکی را بزرگ می کنید چرا باید مامورین با باتوم و اسلحه برای متفرق کردن به استقبال ما بی آیند چرا ماموران با ادبیات مناسب تری این کار را انجام ندادند.

من نادان و ناآگاه - ولی شما آگاه و فهیم همانگونه که از هر طریقی مطلع شدید که این گردهمایی قرار است که برگزار شود چرا از همان طریق نیز از بانیان یا دعوت کنندگان نخواستید که برای اینکار مجوز بگیرند یا برنامه را کان لم یکن کنند.

به هر حال عزیزان گذشت ولی بدانید این رسم رعایت و حفظ حقوق شهروندی نیست.

بغیر از اینجانب تمامی دوستانی که برای شرکت در این مراسم آمده بودند همگی از قشر تحصیلکرده جامعه بودند همگی دارای تخصص در زمینه های مختلفی بودند همگی قانون مدار بودند خدای ناکرده اشتباه گرفته نشود که این افراد از عناصر آشوبگر و اغتشاشگر جامعه هستند.

غرض از برگزاری این برنامه اهداء یک شاخه گل و فرستادن فاتحه ایی بود که انشاءا... شما نیز در ثواب آن شرکت داشتید ولی اگر بغیر از این بود مقصر اصلی من ترسو (به گفته آقای خدابخش) هستم.

+ نوشته شده توسط سید عبدالله قریشی در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 18:10 |

همسر شهید می گوید:

هنگامیکه که اولین فرزندم می خواست به دنیا بی آید خبر شهادت همسرم را آوردند با همان وضع به تشییع جنازه رفتم.

بعد از مدتی فرزند شهید به دنیا آمد ولی پزشکان گفتند:

که نوزاد باید تحت عمل جراحی قرار بگیرد و با موافقت ما عمل انجام شد.

ولی مشیت الهی بر این بود تا فرزند شهید به دیدار پدر برود.

فرزند شهید را در کنار پدر دفن کردیم تا هر دو در جوار رحمت الهی بیآرمند.

+ نوشته شده توسط سید عبدالله قریشی در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 1:53 |


Powered By
BLOGFA.COM